السيد الطباطبائي ( مترجم وشارح : محسن دهقانى )

88

فروغ حكمت ( ترجمه وشرح نهاية الحكمه ) ( فارسى )

وجود در خارج ، حصول مىداشت بايد كه موجود مىبود ؛ چون حصول ، همان وجود است . پس بايد كه براى وجود ، وجود ديگرى باشد . و ما نقل كلام مىكنيم به وجود ديگر ، و باز به وجود ديگر ، و تسلسل پيش مىآيد . پاسخ آن است كه وجود به ذات خويش موجود است نه به وجودى ديگر يعنى وجود عين موجوديت است به خلاف ماهيت كه حيثيت ذاتى آن غير از حيثيت وجود آن مىباشد . شرح اشكال نخست اين است كه اگر وجود ، اصيل است و به ملاك آن هر چيز در خارج ، واقعيت پيدا مىكند ، همان‌طوركه ماهيت براى موجود شدنش نياز دارد كه وجود بر آن عارض شود ، وجود نيز بايد براى موجود شدنش ، وجودى بر آن وجود عارض شود تا موجود شود . سپس نقل كلام مىكنيم بر آن وجود ديگر . آن هم اگر به نوبهء خود ، اصيل باشد و ملاك واقعيت گردد ، پس موجود است و براى موجود بودنش به وجود ديگرى نيازمند است . و هكذا سخن در موجوديت هر وجود به پايان نمىرسد . و تسلسل محال پيش مىآيد . جواب آن است كه درست است كه موجوديت ماهيت به وجود است ، اما موجوديت وجود به وجود ديگرى نيست ، بلكه به نفس خويش است . همان‌طور كه روشن بودن اشياء ديگر به واسطهء نور است اما نورانيت نور به خودش هست نه به نور ديگرى . اگر موجوديت ماهيت به وجود است به جهت آن است كه ماهيت در مرتبهء ذات خود ، از وجود تهى است . لذا مىتواند وجود را به عنوان عارضِ برخود بپذيرد . اما وجود در مرتبهء ذات خود تهى از وجود نيست ، بلكه عين موجوديت مىباشد . پس نياز به وجود ديگرى ندارد . اشكال دوم و جواب آن متن وأمّا دعوى أنّ الموجود فى عُرف الّلغة إنّما يُطلق على ما له ذاتٌ . . . انتهى .